X
تبلیغات
علوم اجتماعی باروح جهانی

علوم اجتماعی باروح جهانی

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

تمدن برساخته آدمی و برآیند تقابل غرایز اوست، یا اجباری است فرهنگی؟!

چکیده "اروس و تمدن"-اثرمارکوزه


هربرت مارکوزهHerbert Marcuse,1898-1979) کتاب «اروس و تمدن» خود را که بررسی اندیشه های زیگموند فروید است در 1955 در شرایطی منتشرکرد که خیزشهای متعدد ناشی ازاندیشه چپ دراروپا، نا امیدانه فروکش کرده بود...گفته می شود تمام تلاش مارکوزه نه ورود به مباحث روانکاوی، که درآن بوده است که برابرنهادی با تلفیق نظریات مارکس، فروید و هگل بدست دهد و از آن به سود انسانیت و پی ریزی تمدنی جدید بهره جوید (انسان تک ساحتی؛ مارکوزه، هربرت؛یادداشت مترجم؛1378).

 در این کتاب، که در نقد کتاب تمدن و ملالتهای آن نوشته شده است، مارکوزه به بررسی دوباره تمدن سرکوبگر فروید می پردازد. فروید یک تمدن را زمانی ایده آل میشناسد که افراد جامعه تنها برای رفع نیازهای ضروری­ در کنار یکدیگرزندگی جمعی تشکیل دهند و آزادانه ازیکدیگر لذت ببرند؛ اما نظام­های سلطه امکان چنین ایده­آلی را از بین برده­اند. فروید تاریخ تمدن را درچرخه تسلسل «سلطه-شورش-سلطه» می­بیند وچون سلطه پس از شورش، نامرئی­ تر وکارآمدتر است، امکان شورش علیه آن هم دشوارتراست. اما نگرش هربرت مارکوزه تلفیقی است ازمارکسیسم، فرویدیسم، سوسیالیسم آرمان­شهری، ایده­ آلیسم آلمانی.او درپی اوتوپیایی است که با کنش انقلابی حاصل خواهد شد.

 

کتاب اروس و تمدن، که بنیادهای فلسفی-روانشناختی نظریه فروید را می شکافد، در تحلیل خود دوسطح را دنبال می­کند: سطح فردی(شامل سرکوبی که دردوران اولیه کودکی رخ می دهد و کودک واطرافیان-به ناگزیر- چیرگیِ واقعیت برلذت را می پذیرند)؛ و سطح اجتماعی(رشد و بسطِ تمدن سرکوبگریا تغییرازانسان حیوانی به انسان متمدن). مارکوزه هم به دلایل چیرگی ِسرکوب درجامعه معاصرسرمایه­داری صنعتی می پردازد. اما او اساساً اینکه فروید عشق جنسی یا «لیبیدو» را مهمترین غریزه انسانی، وپیشرفت جامعه را درمهار لیبیدو-این محرک ویرانگر- می­داند با یادآوری انگیزه دیگر یعنی غریزه کار ومهارت در انسان، و با مفاهیم خاص خود، به چالش می کشد. نهایتاً او تقابل فرویدی «اروس» یا غریزه حیات، با غریزه مرگ را برای تبیین رشد تمدن کم جان تلقی می کند.

در فصلهای آخر، نویسنده به شیوه­های ممکن برای شورش علیه تمدن سرکوبگر مذکورتوجه کرده است.اکنون به فصول کتاب بیشتر دقیق می شویم:

 

فصل اول- "گرایش نهان درروانکاوی"

مضمون این فصل با بررسی چند مفهوم اصل لذت، اصل واقعیت، خاطره، کار و تمدن سرکوبگر به پیش رفته است. فروید می گوید: «تاریخ بشر، تاریخ سرکوب بشراست». اوفرهنگ را مانعی بر سرراه غرایز انسانی می خواند؛ «سرکوب»، لازمه پیشرفت است. درباره سرکوب در جای خود بیشتر سخن خواهیم گفت اما تبیین دو اصل که به باور هردو اندیشمند دیالکتیک آنها دلیل شکل گیری تمدن است، یعنی اصل لذت واصل واقعیت، دراینجا ضروری است:

غرایزحیوانی به واسطه شرایط اجتماعی و تاریخی در انسان تغییر کرده و دگرگون­ شده­اند: ازلذت به کنترل لذت، ازارضای بی­واسطه به ارضا با تاخیر، ازسرخوشی به کار، و ازاصل لذت(pleasure principle)  به اصل واقعیت(reality principle) . اصل لذت در ناخودآگاه انسان حضور دارد و درپی دوری از رنج ونیز لذتِ کنترل ­نشده است، اما درواقعیت چنین نمی شود واین است که اصل واقعیت آن را صیانت و متعادل می­کند. درتنازع لذت و واقعیت، «ذهن» پدیده­ای است که نیروی ویرانگر غرایزرا کنترل کرده واین تعادل را با شکل دادن ایگو برقرارمی­کند. حال، انسانی که عقل راهگشای اوست، توانایی محک واقعیت، خوبی، بدی، وهمچنین توانایی تمرکز، حافظه وسنجش را بدست آورده است؛ تنها «دنیای خیال وفانتزی» است که برمبنای اصل لذت است و از دگرگونی­های فرهنگی آسیبی نمی­بیند.

 مردم می­آموزند که نمی­ توانند ارضای غرایزشان راآزادانه دنبال کنند، بنابراین جامعه چون به اندازه کافی نمی­ تواند غرایزرا ارضا کند، آنها را مهارکرده و به سمت «کار» سوق می­دهد. تنها با کارمی­ توان نیازهای ضروری زندگی را تامین کرد، تاموقعی که شرایط برای ارضای غرایز فراهم شود. همچنین جامعه با استفاده از تربیت و فرهنگ در طول تاریخ، کنترل امیال وغرایزرا به عهده گرفته و باعث تفوق اصل واقعیت بر اصل لذت شده است. اما «ناخودآگاه» اصل لذت را درون تمدن نگه می دارد و حتی اصل واقعیت را تحت تاثیرخود قرار می­دهد. دردیالکتیکِ دو اصل است که بازگشت امرسرکوب­شده(امری که توسط پدرنخستین سرکوب شده ولی درحافظه نسلهای بعد باقی مانده) اتفاق می­افتد.

 هرچند فروید تضاد اروس و مرگ را طرح کرد، اما این دو را همشأن نشان داد: اروس و مرگ، که دربرابر هرمانعی می ایستند و اگرکنترل نشوند، ویرانگرخواهند بود. نگاه مشابه انگارِاو را مارکوزه نقد برانگیزمیداند: مارکوزه با اشاره به وجود "غرایز معطوف به کمال"- قدرتی که چیزها را در جهان کنار هم گرد می آورد و یکپارچه نگه میدارد- مشابهت این دو را رو میکند. نویسنده همچنین با ارائه مفاهیم دیگری مانند سرکوب-مازاد، اصل عملکرد، و سلطه، کوتاهی های فروید را درطرح ایده آلی تمدن افشا میکند. (از جمله این کوتاهی که فروید معین نکرده است کدام غریزه، پیروزنهایی است)

عقلانیت چیزهایی را که زمانی آزاد بودند، امروزبه تابو تبدیل کرده و با به خاطر آوردن آنها مخالفت می­کند. مارکوزه معتقد است بنیان نظریات فروید، عدم امکانِ تمدن ناسرکوبگراست، اما ادامه می­دهد که با بازنگری و یادآوری گذشته می­توان معیارهای انتقاد اززمان حال را بدست آورد و آینده را به گونه ای ساخت که تمدن ناسرکوبگر تحقق یابد.

*******

 فصل دوم-"خاستگاه فرد سرکوب­ شده"

مارکوزه چگونگی درونی­ شدن سرکوب درفرد رادر این فصل تا آنجا موشکافی کرده که فرضیه تمدنی خود را این گونه ارائه کند: تمدن دارای ویژگی خود-ویرانگری است، زیرا غریزه مرگ است که تمدن را می گستراند و نه اروس. تن وروان، وطبیعت و تمدن مدام در نزاعند و ذهن پدیده­ای است که تعادل و وحدت میان اصل لذت و اصل واقعیت را برقرار می­سازد. فرآیندهای ناخودآگاه، به دنبال بازگرداندن وضع طبیعی اولیه (وضعی که اصل لذت در آن حاکم بوده است) هستند که انسان تحت فشار نیروهای بیرونی (نیروهای تمدن که درونی شده­ اند) ازآن محروم شده است. زندگی میل به نابودی دارد و اروس برای مقابله با مرگ ازطریق رابطه جنسی، حیات دوباره را شکل می­دهد. برای درک مفاهیم مطرح درنظریه مارکوزه که به کمک آنها نظریه تمدن سرکوبگرفروید را وامیکاود، ابتدا سه قلمروی ذهن را مرور ودرادامه، برای مقایسه، آن مفاهیم را فهرست می کنیم.

- اید: (id) قلمروغرایزاصلی؛ ضمیر ناخودآگاه؛کهن­­ترین وبزرگترین لایه که از عناصر محدودکننده و سرکوبگربری بوده و هدفش، ارضا نیازها برطبق اصل لذت است.

- ایگو (ego): بخشی ازاید، که محیط آنرا مهار می کند. ادراک وآگاهی در این بخش صورت می گیرد واینجا، اید را به جهان بیرون پیوند می زند؛ هم مسئولیت حفاظت ازنفس را به عهده دارد واین کار را شناخت واقعیت و ارزیابی آن صورت میدهد وهم، اید را کنترل میکند تا با واقعیت بیرون منطبق شود.

- سوپراگو(superego): یا فراخود، ریشه دروابستگی طولانی­مدت کودک به والدین دارد و مان اخلاقیات والدین است که درونی و در فرد تثبیت شده­اند؛ فرهنگ و اجتماع ِدرونی شده است؛ وجدان است که به تنبیه و نیاز به مجازات می­انجامد. ایگو به دستور سوپراگو خود را سرکوب می­کند.

 

سرکوب: از آنجا که انسان برای بقاء و تأمین نیازهای ضروری­اش نیاز به کار و اجتماع دارد، انسان تا حدی مجبور به مهارکردن غریزه­هایش می­باشد. سرکوب غرایز، امری ضروری و کاربردی است. پس سرکوب، عملی عقلانی است.

سرکوب-مازاد: محدودیت­ها و تقیدهایی که سلطه اجتماعی آنها را الزام­آور کرده و محصول نهادها و روابطی هستند که اصل واقعیت را شکل می­دهند. نهادهای سلطه، علاوه بر سرکوبی که توسط اِعمال عقلانی قدرت بر غرایز صورت میگیرد(سرکوب بنیادین)، کنترلهای بیشتری اِعمال می­کنند.

سلطه: قدرتی که توسط گروهی خاص براساس منافع، به کار برده می­شود و شکلهای آن در جوامع، مختلف است؛ درنتیجه شیوه­های سرکوب نیز متفاوت است.

اصل عملکرد: غالب شدن شکل تاریخی اصل واقعیت که نتیجه سرکوب-مازاد است. ریشه واقعیت در آنجاست که پاسخ به غرایز، نیاز به کار، ورنج دارد تا ابزارارضا آنها فراهم شود. اصل عملکرد ریشه شکل گیری تمدن است و تحت سیطره آن، جامعه عملکردهای اقتصادی رقابتی اش را شکل می دهد و خود را سازماندهی  می کند.

درگذشته­های دور که میل جنسی خودآیین بود و حاکمیت داشت، محتوای آن، فرایند کسب لذت ازکل بدن بود و تولید مثل محصول فرعی آن بشمار می­رفت. اما در طول زمان، غریزه جنسی توسط اصل واقعیت، کنترل و سازماندهی شد و به اندام تناسلی محدود گشت. در این شرایط لیبیدو تنها به سمت جنس مخالف ونقش تولیدمثلی آزاد بود و سایر ارضاهای غریزه به عنوان «انحراف» مبدل به تابو شدند. فروید معتقد است که اگرعشقِ جنسی کنترل و مهار نمی­شد، کل مناسبات متمدن اجتماعی را مانع شده و عملاً وجود جامعه را غیرممکن می­کرد. او درنظریه اش، تمدن را مبتنی بر سرکوب غرایز می داند، وحتی پیشرفت در کار را نیز سرکوب میل جنسی می داند. امروزه فروید را-گرچه پیشکسوت و تابوشکن بزرگی دردانش سکسوالیته محسوب میشود- درطی راهی که جامعه شناسی جنسیت از زمان او تاکنون پیموده، بی شک یک تقلیل گرا می دانیم، اما مارکوزه با انتقاد ازدیدگاه فروید باور داردکه این اروسِ آزاد نیست که مانع جامعه­پذیری و مناسبات پایدار اجتماعی است، بلکه نظام فراسرکوبگر است که چنین می­­کند.

از طرف دیگر، غریزه پرخاشگری فرویدی، میل به نابودی کل بشریت دارد. به همین دلیل، تمدن با فراخواندن اروس و هدایت کنترل­شده آن، غریزه پرخاشگری را مهارکرده است. اما سرکوبهای اروس، آن را ضعیف کرده و توان اش را در برابر پرخاشگری کاهش داده­اند. در اینجا هم تناقضی دیده می­شود که مارکوزه با متمرکزشدن بر شیوه­های سلطه، سعی در حل آن دارد:

مارکوزه با تمایزی که میان کاریدی (work) و کار صنعتی(laboour) قائل می شود معتقد است که کار یدی تا جایی انجام می شد که برای لذت جنسی فرد انرژی و ضروریات لازم را فراهم می­کرد. اما کار بیگانه شده که توسط افراد سلطه­گر برنامه­ریزی شده است، ارتباطی با لذت­های فرد ندارند. بنابراین طبقه سلطه­ گر شیوه­ هایی را به کار می­برد تا از نیروی کار کارگران بهره ببرد و همزمان مانع از شورش لیبیدوی آنان ­شود:

1- با تقلیل لذت از کل بدن به اندام تناسلی،  باقی بدن به ابزارآلات کار تبدیل می­شوند.

 -2لذت مکان ندارد. اما لیبیدو، مکانمند شده و ابژه جنسی به یک جنس مخالف محدود می­گردد.

 -3لذت زمان ندارد، اما از آنجا که کاردارای زمان است زمانبندی آموزش داده می­شود؛ برای اینکه در زمانهای آزاد، لیبیدو قیام نکند، صنعت سرگرمی­ سازی و تمهیدات دیگراوقات فراغت و آزاد فردرا به کنترل درمی­آورد.

بنابراین مارکوزه نتیجه میگیرد که میل جنسی هیچ محدودیت مکانی و زمانی ندارد، و این سازماندهی اجتماعی است که هرگونه میل جنسی به غیر از تولیدمثل را «انحراف» تلقی می­کند؛ و نکته مهم در نظر وی اینجاست که انحرافات، طغیانی علیه اصل عملکرد و اصل کنترل­کننده هستند. انحرافات نظم سرکوبگر را به چالش می­کشند و سرکوب میشوند با این توجیه که تولیدمثل را به مخاطره می­اندازند. بنابراین تمدن و سلطه، مخالف انحراف است و با آن مبارزه می کند. این جاست که ترس از انحرافات در افراد درونی می­شود تا نظم موجود حفظ شود.

 

به باورمارکوزه کل روند تمدن تنها با تغییرمرگ صورت گرفته، هرچند هرگز غریزه مرگ مانند غریزه اروس ساماندهی نشده است. او پیشرفت تکنولوژی و تا حدی رسانه ها را هم به انواع قبلی سرکوب می افزاید: «تکنولوژی از یک سو با انحراف غریزه مرگ از اگو به جهان بیرون پرورانده میشود و از سوی دیگر، مرگ خود در سوپراگو درونی می­گردد: غریزه مرگ در سوپراگو باعث میشود اگو تسلیم اصل واقعیت شده و با داشتن احساس گناه، خود را لایق تنبیه بداند؛ اخلاق متمدنانه تضمین می­شود». با رشد تمدن، فرد توانایی درک از خویشتن را از دست می­دهد و کاملاً تحت فرمان سوپراگو قرار میگیرد.

اروس با بهره­برداری ازغریزه مرگ، تغییرو تسلط برطبیعت را برای انسان فراهم می­کند. انسان با یورش وانهدام چیزها، حیوانات و حتی انسانها، سلطه خود را بر جهان می­گستراند و به مرحله غنی­تری از تمدن میرسد ... و اینگونه است که تمدن در عین حال که رشد می­کند، نیروهای بسیار مخربی را نیز رها می­سازد.

********


فصل سوم به شکل گیری و "سیرتاریخی تمدنِ سرکوبگر" و حاکم شدن سلطه ازطریق تسری اصل عملکرد می­پردازد و به شکل گیری دین، اخلاق و قانون به عنوان ابزارهای کنترل و سلطه متمرکز است. فروید سرچشمه سرکوب را، سرکوب غریزه در آغاز کودکی میدانست و سوپراگو را وارث عقده ادیپ(عشق پسران به مادر وحسادتشان نسبت به پدر). دردیدگاه فروید، تمدن با میراثهای کهن­اش رشد می­کند ومضمون­های فکری و خاطره­های نسلهای گذشته در طول نسلها ادامه می­یابد. فروید سرآغاز این میراثهای کهن را تجربه سلطه ی پدرنخستین و شورش پسرانش علیه وی برای به چنگ آوردن ابژه­ های لذت او میدانست. آن اصول اخلاقی که کودک در طی سالهای آغازین زندگی دریافت می­کند (وتوسط سوپراگودرونی میشود) انعکاسی از تکوین انسان بدوی است که با احساس گناه شکل گرفته ­اند،  گناه قتل پدری که پسرانش مرتکب شده­ اند و خاطره آن تا به امروز باقی مانده است.

در نظریه فروید اولین گروه بشری تحت سلطه ی یک فرد-پدرنخستین- بودند. پدر/ شاه، رهبری گروه و همچنین انحصار سرچشمه لذت (مادر-زن) را برای خود داشت. پسران حسی دوگانه به پدر داشتند. به او رشک می بردند و دلشان می خواست جای او بودند و در عین حال از اوانزجار داشتند. سلطه پدرانسجام گروه را تضمین می کرد. پدر لذت را در پسرانش سرکوب می­کرد و برای جلوگیری از شورش و تداوم سلطه­اش، باید ذهن آنان را دراختیار می­گرفت. بنابراین اولین نیروی کارِ منضبط سازماندهی شد و نظامی سلسله­ مراتبی برای کسب لذت برپا گشت. اما پسران در تبعید، شورش کردند، پدررا کشتند و با کشتن پدر، قدرت میان آنان متکثر و گروههای جدید برادری تشکیل شد. این حرکت از سلطه یک فرد به چند فرد، حرکتی به سمت گروه بندی اجتماعی است. اماآنهابه تدریج احساس گناه کردند و سپس در جامعه خود، از پدرِ کشته شده بت ساختند و او را به مقام خدایی رساندند. ممنوعیت ها وکنترلهایی که از طریق احساس گناه درونی شده بود، ارضا شدن را به تعویق انداخت، و اصول اخلاقی ورشد تمدن را درپی داشت.. به این ترتیب تمدن، با گروه اجتماعی آغاز شد که در آن تابوها، منفعت افراد را در منافع کل گروه تحقق می­بخشید و اولین سازماندهی اجتماعی باعث چشم­پوشی از ارضاء غرایز، شناسایی الزامات و ایجاد نهادهای مقدس شد.

رشد تمدن، به این شکل تسلسلی از سلطه­ به سلطه جدید را در برداشت. هدف از قتل پدر، آزادی ازسلطه بود، اما با استقرار دین، سلطه پدر مستبد، درونی شد و در فرزندان تداوم یافت و آزادی باز سرکوب شد. پدرکشی واحساس گناه، پیوسته در تاریخ تکرار میشود: به شکل شورش بر علیه قدرت تثبیت شده و ندامتی که پس از آن می­آید. (کشتن موسی در تاریخ یهودیت؛ ظهور مسیح که بر علیه پدر-شریعت یهود- قیام کرد و تصلیب).

نهادهای جامعه (خانواده، مدرسه، دولت، قانون، فلسفه و اخلاق) همگی در برابربازگشت امرسرکوب شده مقاومت می کنند. مارکوزه اینطور میبیند که سلطه پدر توسط نهادهایی که ذکر شد، تداوم می­یابد و در تک تک افراد بازتولید میشود. خانواده تک­همسری، لذت طلبی پدر را محدود میکند، از طرف دیگر مالکیت خصوصی و جهان شمول بودن کار، شرایط لذت کنترل شده را برای پسر فراهم می­کند. در نتیجه بعد از بلوغ، پسر خانواده را ترک میکند و خود خانواده تشکیل میدهد....و اینگونه است که اصل لذت به اصل عملکرد تبدیل میشود، سلطه گری در درون نهادها تثبیت میگردد و پیشرفت تداوم می­یابد.

*******

فصل چهارم-"دیالکتیک تمدن"

دیالکتیک تمدن را مارکوزه ناشی از تقابل اروس و مرگ برمی شمرد. اگرچه این فصل از کتاب برروابط حاکم بر جامعه مدرن تاکید می­کند و تمدن متأخر صنعتی را نتیجه­ غرایزصیانت از ذات، اتکاء به نفس و برتری می­داند، اکا با تکیه بر نگاه فروید گستره احساس گناه و سرکوب ناشی از شورش علیه پدرنخستین را، به دنیای متمدن و پیشرفته و کنترل همه جانبه و اقتدار بی چون و چرای آن بسط می دهد. به باور مارکوزه، «ایدئولوژی» سلطه­گری را موجه، فرهنگ را توسعه، و تجملات را ارزان می­کند؛ و این درحالیست که کار سخت و مشقت را زیاد کرده، آگاهی و رویاها را قربانی می­کند. ایدئولوژی مدرن تلاش می­کند هرچه بیشتر عرصه­های زندگی را به سمت صنعت بکشاند و در این راه خوشبختی را فدای پیشرفت می­کند.

فروید، سوپراگو را ازپیامدهای غرایز عشق و مرگ می­دانست. به باور وی از یک طرف ممنوعیت­های پدر که در سوپراگو درونی می­شوند، عشق آنها را والایش کرده و به سمت برون­همسری سوق می­­دهد و اینگونه اروس وظیفه فرهنگی یکپارچه­کردنِ آدم­ها را به پیش می­برد. از طرف دیگر، قتل پدر به بروز احساس گناه می­انجامد که با شکل دادن به سوپراگو تلاش می­کند جلوی تکرار عمل را بگیرد. این چرخه­ مدام تکرار می­شود، و به تبع آن پرخاشگری محدود خواهد شد، اما غریزه پرخاشگری شرایط مناسب را پیدا خواهد کرد که باز فوران ­کند. در این روند، غریزه مرگ و پرخاشگری قدرتمندتر می­شود و بنابراین اروس هم باید قدرتمندتر شود تا بتواند دربرابر آن ایستادگی کند. پرخاشگری باید از طریق کار(اروسی که والایش شده است) مهاروکنترل شود و به سمت طبیعت میل کند که منجر به ویرانگری آن شده و رشد تمدن را تضمین کند. اما با توجه به نظریه فروید، سرکوب و مهار اروس، مانع از تقویت عشق می­شود و درنتیجه نیروی آن را برای کنترل غریزه پرخاشگری بسیار محدود می­کند. غریزه پرخاشگری نیز که مانعی بر سر راه ارضاشدن خود نمی­بیند، به سمت ویرانگری کامل طبیعت و حتی خود-ویرانگری میل می­کند.

باتوجه به چرخه غریزه پرخاشگری و ویرانگری سوپراگو، چرخه سلطه-شورش-سلطه به طور مداوم در تاریخ تمدن تکرار شده است. باید توجه داشت که سلطه دومی سلطه­ای است متفاوت از اولی که از سیستم پدرسالار به سمت قدرت نهادی به پیش می­رود که به­مراتب عینی­تر، عقلانی­تر، موثرتر و مولدتر است. با ادامه این روند "نظم عملکرد"یا (performance principle) بر جامعه مسلط شده و فرمانبرداری را از طریق تقسیم کار اجتماعی اِعمال و درونی می­کند. «قانون» در زندگی اجتماعی حل می­­شود وهمه­چیز شکل عقلی و عینی به خود می­گیرد. درجامعه جدید قانون و نظام اداره جامعه، جایگاه پدر را گرفته است، و بنابراین شورش علیه او دیگر امکان پذیر نیست، زیرا این خود جامعه است که بر خود مسلط است و سرکوب نیز ناشی از یک فرد نیست، بلکه ناشی از عقلانیت جامعه است. اینگونه است که نه تنها سرکوب و سلطه حفظ می­شود، بلکه جامعه نیز تداوم می­یابد و رشد می­کند. نتیجه اینکه بهره­برداری از کار، غرایز فرد را نه تنها در ساعات کار، که در تمام ساعات زندگی توسط عملکردهای اخلاقی و قانونی تحت کنترل می­گیرد. بنابراین مشاهده می­کنیم که تقلیل میل جنسی به تک­همسری-تولیدمثل، نتیجه فرآیندی است که فرد را در جامعه تبدیل به سوژه و ابژه ی کار کرده است.

امروزه پیشرفت تکنولوژی، تغییری کیفی در نیازهای بشر بوجود آورده و بهانه «کمبود» را برای توجیه سرکوب از بین برده و زمان لازم را برای ارضا نیازهای ضروری زندگی به حداقل رسانده است. در این شرایط ایدئولوژی توانسته با درونی کردن ترسِ از دست رفتن نظم موجود، سلطه خود را موجه کند. در دنیای مدرن کنترل سوپراگو از غرایز به سمت آگاهی، میل کرده و در نتیجه دیگر لزومی به سختگیری در مورد تابوها نیست. اکنون دیگر این آگاهی است که مهار می­شود. در این شرایط اصل لذت به­عنوان تخریبگر اصل واقعیت تعریف می­گردد. حال دیگر خود جامعه تبدیل به نهاد کنترل شده و تغییر در نیازها، و جرح و تعدیل در غرایز به بخشی از تجربه فردی درآمده و بدین ترتیب نیازهای کنترل­شده، در فرد بازتولید می­­شوند.­

سیستمی ورای خانواده(رادیو، تلویزیون، مدرسه،...) از طریق تربیت، موازین اجتماعی را به فرد تلقین می­کند. کانون قدرت در رأس سیستم وجود ندارد. همه حتی اداره­کنندگان سیستم نیز خود جزئی از سرکوب­شدگان هستند.آنها همگی قربانیانی بی­گناه هستند.

در جهان امروز سوپراگو تا حدی بر خودآگاهی حاکم شده است که فرد را به شکل خودکار در راستای خواسته­های کل جهت می دهد و بیگانگی کار را به اوج خود رسانده است. کالا و خدماتی که افراد می­خرند، نیازهای آنها را کنترل و قوای­شان را فلج می­کند و وقت آزادشان را از آنها می­گیرد. بالقوگی­های انسانی محو می­شوند، آگاهی کاذب همه را به ابزارهایی برای رفع نیازهای کاذب تبدیل می­کند، فردیت از بین می­رود و هرکس تنها وظیفه­اش را برابر سیستم انجام می­دهد. این جاست که روند غیرانسانی فرهنگ توده­ای شتاب میگیرد:  اکنون دانش در کنترل سلطه قرار دارد، انسان مدرن با سازوکارهای آموزش و سرگرمی در خلسه فرورفته و اصل واقعیت رنگ ­باخته است.

این مارکوزه است که مفاهیمِ سلطه تکنولوژی ورسانه ها را برسلطه مد نظر فروید وبرسوپراگو انسانی او می افزاید. او، تلخ تر از فروید، انسان را منفعل وپذیرای سرکوب برمیشمرد؛ اما بعدها میشل دوسرتو با نظریه اش درباره انواع مصرف-و بویژه قائل شدن امکانِ مصرف خلاقانه کنشگر- کمی امیدوارانه تر، منفذی برای نفس راحت کشیدنِ من کنشگر-خواننده(!) به جا میگذارد!

*********

 

کانون تمرکز فصل پنجم، بنیان­های فلسفی عقلانیت غربی وجایگاه فروید در این گذار معرفتی است. نویسنده تلاش دارد به تحلیل این موضوع بپردازد که تمدن متکی برعقلانیت غربی چرا تا این حد سلطه­گر(هم برطبیعت و هم بر انسان­ها) شده است؟

همچنان که پیشترگفتیم، مارکوزه سیر تاریخ را خارج از اراده افراد می داند و قوانین تاریخی را قوانین نهادهای بیگانه­شده حاکم. او باوردارد تنها روانشناسی فروید قابلیت تحلیل این امر را دارد، زیرا که نظریه فروید برخلاف سنت حاکم بر فلسفه­ غرب که مبتنی بر ایده «انسان خودمختار»بوده است، از انسان فردیت­زدایی می­کند وتقابل اصل لذت-اصل واقعیت را پررنگ می کند: اساساً تنازع بقاء، مبارزه برسرکسب لذت است و برای مقابله با کمبودهاست که زندگی اجتماعی شکل می­گیرد تا نیازهای ضروری بشری به سادگی برآورده شوند. اگرچه نظام سلطه این تنازع را به سود خود سازماندهی می­کند و دراین راه ازابزار«فرهنگ» بهره می­برد.

 

کمی هم درباره فلسفه غربی

 سرآغازفلسفه غرب با ارسطو و انجام آن شاید، با هگل متصور باشد. عالی­ترین شیوه هستی و غایت عقل و آزادی را هگل در «روح مطلق» می­بیند. عقل، منطق سلطه است ورشد می­یابد تا به روح مطلق برسد. عقل نه تنها خود که جهانش را نیز می­سازد: به گونه ای که خود تعیین می­کند حدودش تا کجاست و دانش که تمدن را هدایت می­کند، میل به قدرت و سلطه دارد. این دانش نه تنها مفهوم سلطه­گریِ ایگو و «سوژه فکرکننده»­، بلکه جهان عینی­اش را شکل داده است و درنتیجه، عقل است که نیازهای انسان را تعریف می­کند. هرچند فلسفه غرب بر بنیاد عقل سلطه­ گر بنا شده است، اما این عقل محدودیت­هایی نیزدارد (که  در آثارنیچه ببیشتربررسی شده: اوزمان را به عقل و«روح» گره می­زند و با درک زمان­مند از حقیقت، "بازگشت جاودان" را طرح می­کند؛ بازگشت جاودان هرآنچه قبلاً بوده- سوسن و گل سرخ-؛ و نه فقط تکراری صرف، که بازآفرینی آن با اراده. لذت جاودانگی می­خواهد، و جاودانگیِ همه چیز را...) بنابراین منطقی است که با نظریه فروید، کنش به­ صورت سلطه، واقعیت به­ مثابه محدودیت و مقاومت، و عقل به­ عنوان پدیده­ ای در برابر لذت فهم شدند.

فلسفه فروید ازپویایی اندیشه غرب بهره گرفت و توانست از آن فراتر برود. روانشناسی فروید، فرد را به عوامل زیر-فردی و پیش-فردی، که عمدتاً ناخودآگاه و وابسته به میل درایگو هستند، تکه پاره می­کند و این گونه ایده «فرد خودمختار» را متزلزل می­سازد. همانگونه که بلوغ، نمود تجربیات کودکی است، فروید تمدن مدرن را نیز، انعکاس تمدن بدوی میداند وتمدن بدوی خود بازنمودی ازرشد فردی و تجربیات فرد انسانی انگاشته شده است.

فروید به این ترتیب، توصیفی نوین از ماهیت وجود آدمی ارائه داد و آن را نه در«عقل»، که در لایه­های زیرین عقل و «اروس» یافت. او برای فلسفه غرب، منطق ارضاشدن را به جای منطق سلطه به ارمغان ­آورد. مرگ در برابراروس است و نزاع این دو همان نزاع وجود و نیستی قدیمیِ فلسفه است. این مطالب مقدمه ای بود تا وجه رهایی بخش فلسفه فروید در فصل بعد روشن تر شود.

**********

 

مارکوزه در فصل نهایی کتاب، نگاه فروید به انسان و تمدن را ستایش میکند. درواقع، هم دلگیری خود را ازویرانگری عقلانیت مدرن نشان میدهد و هم تصویرایده آل خود از تمدن را که تمدنی است ناسرکوبگر ارائه میدهد. اگر عقلانیت تمدن صنعتی، بر قدرتِ تولید وچیرگی برطبیعت استوار است و محیط تکنولوژیکی کنترل­پذیر را جایگزین محیط طبیعی کنترل­ناپذیرمی سازد، درتمدن ناسرکوبگرمارکوزه، طبیعت نه به مثابه ابژه سلطه، که به مثابه باغ آراپش[1] که همزمان با کمک به رشد موجودات بشری، خود نیزرشد ­کند، تجربه می­شود. دراین تمدن، عقلانیت و حسیت با هم در تضاد نیستند و نظم ناسرکوبگری هست که  برپایه تخیل بوده، و کار و لذت در آن یکی شده­اند؛ نظمی مبتنی برهنر و دنیای خیال، که امرسرکوب­شده را رها می­کند تا جهانی زیبا و آزاد بسازد.

مارکوزه پیش­فرضهایی را که فروید را نا امید به تحقق تمدن ایده آل ساختند به شرح زیر برمی شمرد و سپس به چالش می کشد: 1- اصل واقعیت، امری قطعی وغیرتاریخی است؛ 2-غرایز اروس و مرگ ذاتاً در تضاد هستند؛ 3-تمدن، ریشه درکمبود دارد و با رفع کمبود، انسان به وضعیت بربریت بازخواهدگشت؛ 4-کارکه برای جبران کمبودها انجام می­پذیرد وسازماندهی می­شود، با لذت در تضاد است.

فروید که اصل واقعیت و اصل عملکرد را یکی می­دانست، تحقق واقعیت ناسرکوبگررا بیهوده می­دید، اما مارکوزه با تاکید بر تاریخی­ بودن اصل عملکرد، نتیجه می­گیرد که با منسوخ­کردن آن، ساماندهی سرکوب­ها و مازاد-سرکوب­ها نیزمحو شده، و در نتیجه لیبیدو، توانمند و خاصیت ویرانگری تمدن، خنثی خواهد شد.

پیش­فرض­های دوم و سوم، ریشه در نگاه خاص فروید به انسان­ها دارد که برای جبران «کمبود­هایشان» مجبوربه تنازع و سرکوب غرایزخود شدند. با ظهور تمدن، غریزه مرگ به کار واخلاق والایش یافت تا کمبود را به عنوان عامل بیرونی تاثیرگذار بر غرایزبه حداقل برساند. مارکوزه نتیجه می­گیرد که کمبود و سرکوب­های متناظر با آن اموری تاریخی هستند که با تغییر شرایط تاریخی، محو می­شوند.

درباره مفروضه چهارم فروید هم مارکوزه ازتمایزمیان کاروکاربیگانه ­شده بهره می گیرد: این کاربیگانه­شده است که به واسطه سلطه برانسان­ها تحمیل می­شود و با رنج همراه است. اما «کار» در تمدن ناسرکوبگر، به مثابه بازی است و این نوع از کار به ارضای غرایز منتهی می­شود و به رشد فردی کمک می­رساند.

 

تفاوتهای اصلی دونگاه مارکوزه و فروید:

-          فروید تمدن را تنها نتیجه والایش اروس می­دانست،اما نویسنده اروس و تمدن معتقد است بخشی ازتمدن نتیجه مهار غریزه پرخاشگری است وفرهنگ، غریزه مرگ را نیز مهار می­کند.

 

-           در نظریه فروید، کار مساوی با رنج بوده و هیچ لذتی در آن نیست. در واقع با چشم­پوشی و مهار میل جنسی است که غرایز به سمت کار و اجتماعی­شدن هدایت می­شوند و تمدن رشد می­کند. (تمدن، حاصل "اروس غیرجنسی­شده" است) اما مارکوزه تاکید دارد که کارهمواره معادل با رنج نیست واگر به انتخاب فرد باشد، لذت دربردارد. به ویژه کارهنری که نتیجه والایش سایق­ها بوده و بسیار با ارزش است.

 

-          روانکاوی بعد از فروید، مفهوم کار را فراموش کرده وایدئولوژی سرمایه­داری بر آن مستولی شده است. بنابراین کاری را که برای ضرورت زندگی انجام می­گیرد، خوارمی­شمارد و تنها به کارخلاق ارزش می­گذارد. اما تمدن به ویژه تمدن سرمایه­داری، نتیجه کار بیگانه شده وکار فیزیکی است که رنج ومشقت همراه دارد. در جامعه ناسرکوبگر کارهمچون  بازی درک میشود وبه رشد پتانسیل­های فرد می­انجامد.

 

 



[1] از نظرقوم Arapesh، دنیا به سان باغی است که باید روی آن کشت و کارکرد، تنها برای آن که سیب­ زمینی­ها، سگها، خوکها و کودکان درآن رشد کنند. در این نگرش فقدان تضاد بین پیروجوان، نبود هرگونه رشک وحسد، و تاکید برهمبستگی دیده می­شود.(مارگرت مید: 1952 (

 

 
+ نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1390ساعت 18  توسط آرزو  | 

نیم نگاهی به فیلم آلزایمر : "بازنمایی زندگی روزمره ایرانی در سینما!؟"

  

مقدمه

تحلیل های اجتماعی دهه اخیرایران، نه فقط بررسی های جامعه شناختی پدیده های اجتماعی خاص همچون انقلاب 57، وقوع قتلهای زنجیره ای، مساله امنیت اجتماعی بویژه درکلانشهرها و...را به خود اختصاص میدهد، بلکه با توجه به یک مبنای دیگر درتحلیل جامعه شناختی، زندگی روزمره کنشگران را درزمانی معین ودریک جامعه خاص-ما ایرانیان- را نیز شامل میشود. زندگی روزمره، مستلزم وجود جامعه است وجامعه، علی رغم تاثیر پذیری بسیار از سلطه فرهنگی فرادستان –که تا حد زیادی ناشی ازروابط و مناسبات قدرت است- با کنشگرانش معنا میابد. اینجاست که نقش سینما به عنوان رسانه-صنعت، که ممکن است یا مخاطب مداری کند و یا درجا، به بلندگویی برای گفتمان ایدئولوژیک وسلطه بدل بشود، موازی با نقش مخاطبان ایرانی که در معرض این گفتمان ایدئولوژیکند اما دربرابرآن مقاومت میکنند، اهمیت میابد. پژوهشهایی صورت گرفته است وکتاب دکترهاله لاجوردی با عنوان "بازنمایی زندگی روزمره ایرانی در سینما" را یکی ازمناسبترین منابع در اینباره برمیشمرند...هرچند تفاوتی آشکار بین فیلمهای دهه 70 سینمای ایران و فیلمهای یک سال اخیر(1390) مشهود است. 

 

"آلزایمر": بازنمایی زندگی روزمره ایرانی یا اجبار به بازگشت به سنت !؟

از سردر سینما که نگاه میکنی نمای چند بازیگرنیک، نوازشگرسلیقه ات به عنوان یک سینما رومیشود: زنی که به بازی خود در نقشهایی که زندگی روزمره زن معاصر ایرانی را بازمینمایاند بنام است(مهتاب کرامتی)[۱]، بازیگری که ازنقش مرد مقتدرایرانی با وجهه ای مناسب دوری میکند اما دراین فیلم همان است (فرامرز قریبیان) وسومی، که با گذرازچهل سالگی اش، نقش آفرین مرد میانسال طبقه متوسط بوده است(مهدی هاشمی). شاید تکیه بر چهره ها در فیلمها هم یکی دیگرازاستراتژی پنهان فرهنگ مورد نظر صاحبان سلطه است که در جذب مخاطبان میانسال به "آلزایمر" خودی نشان داده است. داستان فیلم هم مطابق استراتژی "فیلمفارسی" حاوی مولفه هایی از خانواده سنتی، مساله امرارمعاش و فقر، وفاداری کورکورانه(تبعیت)، مساله احترام به سنت، وموضوع زن سنتی ایرانی است. داستان این است که دوبرادر با تفاوتهای فردی، درفضای شهری کوچکتر ازتهران -که نمادهای تصویری شهر، گویای تسری فرهنگ سنتی است- میزیند: "حاج نعیم" (قریبیان) نماد قدرت عقل ابزاری ودرآمدزایی (صاحب کارخانه تولیدات بلوروشیشه) و "امیرقاسم"(هاشمی) که عاشقانه با زنی پایبند به عشقی اساتیری به نام "آسیه" (کرامتی) ازدواج کرده است، تجلی ای است ازیک تردست پرشور، گرفتارفراموشی شده وبا طبعی هنری، که عموم او را در قالب بزه کار میبینند و نه تردست.

 آنچه در گذار فیلم از صحنه ای به صحنه دیگر مخاطب را همداستان میکند بازنمایی صبوری، وفاداری وایمان بی شبهه زن، به وجود وبازگشت همسرمفقود شده وکم بضاعت اش است و بی اعتنایی او به عشق مرد دیگرکه فردی مقتدر، بانفوذ ومصلحت اندیش است وظاهرا"برای برادر، مراسم سوگواری تهیه میبیند در دل خود "برادرمفقود" را "نیست" می انگارد. مرد دوم با ظاهری موجه وآرام، یا دارد به رسوم و باورهای عمومی درباره زن برادرِ شوهرمرده خود(کرامتی)، پایبندی نشان میدهد و یا صرفا" در صدد وصال خواهی ازآن زن است که علیرغم تفاوت ارزشی این دو مقوله با توجه به عرف اجتماعی، هردو درفیلم هم ارزش ومعادل(!) بازنمایی شده اند. حضور زن در آسایشگاه روانی و استفاده او ازآنجا، به عنوان پناهگاهی برای تن ندادن به وصلت ناخواسته با "حاج نعیم" واشتغال زن به کاری طاقت فرسا درهمان مکان، هرچند نماینده مقاومت اودرسکوت برای احقاق خواسته (یا حق) او مبنی برزندگی با همسرش امیر قاسم است، شاید برخلاف نظر تهیه کننده، شرایط سلطه فرهنگ سنتی را بازمینمایاند که زن را وادار به وصلت با برادر شوهر میکند. یکه تازی این سلطه، تا آنجا پیش میتازد که پس از حضورشوهرآسیه که حالا آلزایمراو را مختل ساخته، مولفه های دیگری هم شامل یک کارگذار-نوچه ی تند خوی نعیم (یعنی برادر آسیه)، اگر بپذیریم نعیم درقالب نماد قدرت بازنمایی شده، سرهنگ نیروی انتظامی (به عنوان نماد نظم) و حتی در ابتدای کار، پیشنمازومعتمد محل (نماد دین)، همه به نوعی سنگ پیش پای زن می اندازند....تا جاییکه تلاشهای آسیه دل افسرده برای نجات همسرش از مخمصه های پی درپی، وبرای آرامش درکنار همسر، او را خسته تر از قبل، به آسایشگاه روانی به عنوان ماوای آخر میرساند.

کاظمی در قیاس میان آگاهی زنان (از حقوق خود) پیش از وقوع انقلاب و پس ازآن چنین میگوید:" آن بخش از قوه قضاییه که حقوق مردان و زنان در آن تعیین شده است، اگر در پیش از انقلاب ناعادلانه بوده است، زنان متوجه این مسأله نبوده‌اند تنها به این دلیل که با مشکلات بالاتری مواجه بودند.
به همین دلیل این آگاهی مثبت بوده ... درپیوند آگاهی و قوانین، عرف‌های اجتماعی وتقسیم‌بندی فضایل انسانی بر مبنای جنسیت، شامل چنین قاعده‌ای هستند. البته عرف‌های اجتماعی در پیوند با قوانین و در مقابله‌ی آن آگاهی برای تغییر، دو واکنش را درزنان برانگیخته است. اولین مورد، نوعی «انتقام‌جویی» است، به این معنی که صحبت بر سر این مفهوم نیست که نابرابری در بین زنان و مردان وجود دارد، بلکه بحث بر این مطلب استوار است که بعد ازاین تاریخ طولانی، به جای مردان، زنان فرادست باشند. واکنش دیگر که از جنبه‌های مثبت زندگی روزمره به شمار می‌رود چنین است که، اساس نابرابری، غیرانسانی بوده و صلاح کار در رواج شیوه‌های انسانی‌تر بوده و رفتارهای جنسیتی ای، مبنای کار قرار گیرد که با معیارهای انسانیت همخوانی بالاتری دارد."

اما آیا زن ایرانی سال 90 و در میانه راه سنت و مدرنیته، چه در شهرهای کوچکتر و چه در پایتخت درقبال نابرابری از این دست و دربرابر چنبرۀ سنت یا عرف ازدواج با برادرهمسر، چون آسیه واکنشی خود-ویرانگر را برمیگزیند؟!

شکی نیست که درانتخاب یا به تر بگویم  واکنش آخر"آسیه"،  زیرکی خلاقانه او نیزمستتراست تا قیمومیت "نعیم" برای دختردانشجو اش به قوت خود باقی بماند، وشاید این واکنش رابتوان بازنمایی نوعی خلاقیت درمقاومت زندگی روزمره دانست؛ در این صورت آیا، هیچ امکان دیگری به جزگذران زندگی در آسایشگاه روانی به عنوان ماوی برای این زن میسر نیست!؟

 دلیل اینکه مخاطب مشاهده گر فقر و خودویرانگری زنی باشد که به سنتی دست و پاگیر تن درنمیدهد چه میتواند باشد جزآنکه از این راه، سنت، ارزشی شکست ناپذیر نمایانده شود؟!

در "آلزایمر" بر مفهوم خانواده  هسته ای آنچنان پافشاری میشود که زوال آن، فقط با قربانی گرفتن میسر است و جالب اینجاست که این قربانی در چند فیلم دیگرکه به تازگی اکران شده اند نیز "زن" است. ( دونمونه از این دست: "پایان نامه" و"ندارها")

در مقاله ای درباره ارزشهای بازنمایی شده اززندگی روزمره خانواده ایرانی درسینما میخوانیم: " آنچه که در شوکران و شام آخر به تصویر کشیده شده است حکومت فریب و تزویربر محیط خانواده است و بنا به عقیده کارگردانان فیلمها(!) این روند باعث فروپاشی خانواده ایرانی است."... اما صرفا" بازنمایی "عشقی در تضاد با عرف"- مثلا" در شام آخر- نمیتواند "فدا شدن برای عشق همسو با عرف " را که در "آلزایمر" از سوی آسیه  مشاهده میکنیم موجه جلوه دهد. درجامعه نیمه مدرن ایرانی سال 90، شاید زن سنتی ایرانی که فدایی عشقی همسوبا عرف میشود، تنها مبدل به خاطره ای مهو درذهن مخاطب، بویژه مخاطبان زن شده باشد. والتربنیامین می گوید: "به یاری برداشت درشت؛ مکان گسترش میابد...عمل بزرگنمایی؛ صرفا" به آشکارا ساختن آنچه "درهر صورت" ناواضح دیده میشود؛ نمی پردازد بلکه ازآن بیش؛ صورت بندی های سراسر تازه ای از موضوع را در معرض دید قرار میدهد."

شاید راه حل رهایی بخش دراین گونه بازنماییها، "رواج نوعی اخلاق مسوولانه‌ و به‌کارگیری نوعی خرد عملی و یا نوعی معیارهای انسانی‌تر موجود در جامعه، درفیلمهای بازنمایی زندگی روزمره باشد."(کاظمی) اما چنانچه  استراتژی ای از سوی فرادستان و حتا تصمیم گیران حوزه سینما در میان نباشد که فرهنگ "سلطه ی سنت دست و پاگیر" را به عنوان ارزش اجتماعی برکنشگران اعمال کند، طبعا"  رواج  معیارهای انسانی تردر بازنمایی زندگی روزمره ایرانیان در سینما به  شکلی که  درواقعیت جامعه مشاهده میشود، میسر خواهد شد.


 نقد این فیلم در روزنامه همشهری مورخ پنج شنیه 17شهریور1390 [۱]

  

 منابع مورد استفاده این نوشته:

۱- "فهم زندگی روزمره مردم ایران از دهه 70 به بعد": سخنرانی دکتر عباس کاظمی درباره  زندگی روزمره: برگرفته از وبلاگها

2- نقد دکترکاظمی بر کتاب "زندگی روزمره در ایران مدرن": نوشته دکترهاله لاجوردی

3- "درآمدی برنظریه فرهنگی معاصر" : نوشته میلنر و براویت: 1385: انتشارات ققنوس

 4- مقاله "جهانی شدن و سینما ؛ زوال خانواده ایرانی": نوشته محمد آقاسی: 1388

 5- نقد "آلزایمر" در روزنامه همشهری 1390/6/17

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 آذر1390ساعت 13  توسط آرزو  | 

ما و اراده به دانستن إ "ندانستن"!(بخش یک)

 بخش یک مرور کتاب: کلیات گفتمان جنسی

آنجا که نگاه تیزبین ما به تاریخ امر جنسی‌ و جنسیت در غرب می‌افتد و سعی‌ می‌کنیم  اندیشمندانه(؟!) چند  دوره مشخص را از هم جدا کنیم، تقسیم بندی ساده‌ای پیش روست:  ۱-دوره رویکرد اولیه به جنسیت (سکس) پیش از قرن ۱۴ میلادی که شامل درک سطحی از تفاوت بدنی میان ۲ جنس میشد، و گفتمان جنسی‌ آنچنان رواج نداشت؛  ۲-دوره گفتمان جنسی‌ رک گویانه، که در آن واژهٔ‌ها و اعمال/کردارهای جنسی‌ بی‌ هیچ پرده پوشی و به وفور، در جامعه تسری داشتند؛ آنطور که فوکو می‌نویسد: “…گفتار‌های بی‌ حجب و حیا، تخطی‌ها آشکار، و بدنها عریان میشد و به سادگی‌ به هم می آمیخت…”؛ ۳-آغاز دوره ویکتوریا و سده هجده،  که   فوکوی “اراده به دانستن” از آن با عنوان “شبهای ملال آور بورژوازی ویکتوریایی”  یاد می‌کند: دورانی که سکسوالیته[1] به دقت محبوس، وادار به سکوت و دچار سرکوبی توجیه شده میگردد، و مخلوط  با تولید مثل میشود. در این دوران است که: “در باره مسائل جنسی‌ سکوت حاکم شد؛ زوج مشروع’ و تولید مثل گر قانون  وضع کرد و خود را به منزله‌ الگو تحمیل کرد…” و تنها منبع موثق حقیقت شد! 

سر انجام،  دوره آخر که پس از سده ۱۹ میلادیست و  از همه دوره‌ها کثرت‌مدار تر و پیچیده تر به نظر می‌رسد، با  گفتمان‌های متکثر در باب سکسوالیته.. (که وصف آن در بخش‌های بعدی خواهد آمد).

 اگر میشل فوکو از سکس می‌گوید، همچون دیگر پدیده‌های مورد بررسی او، اینجا هم تلاش می‌کند  آن روی  سکه ی  گفتمان‌های موجود  مرتبط با سکسوالیته را پیش رو بگذرد: هدف تبیین نظام قدرت-‌دانش- سکسوالیته است: اینکه درک کنیم چه چیزی در باره سکس گفته میشود؟ از طرف چه کسانی‌؟ و با چه دیدگاه هایی؟ کدام نهاد‌ها دارند سخن گفتن از سکس را تشویق میکنند و کدام نهاد‌ها آن را با دیدگاه‌های خود “به گفتمان در می‌آورند”؟

 فوکو هم سازوکار سرکوب وهم ساز و کار نقد سرکوب سکس را افشا می‌کند: آیا سرکوب سکس در دوره ویکتوریا--و شاید در جوامع  دیگر امروز، در شکلی‌ دیگر(!)--خود  دلیل این نشد  که دیرتر در قرن نوزدهم، جامعه  سرکوبی را که در دوره ویکتوریا موجب حفظ پاک دینی خود میدانست، نادرست تلقی‌ کند، در مقابله با نزاکت و شرم آن زمان، حالا به بی‌شرمی و رکیک گویی رو کند و با ارائه خوانش جدیدی از سکسوالیته، اهداف  پشت پرده‌ای  تامین شوند که مبتنی‌ بر منافع قدرت اند؟!همان قدرتی‌ که “به گفتمان در آوردن سکس” و  انواع چند ریختی آن را کار خود و متعلق به خود میداند…"گفتمنهایی قادر به تاثیر گذاشتن بر خود اقتصاد سکس".

ممنوعیت، طرد، سانسور، و انکار سکسوالیته خود تبدیل میشوند به ابزارهایی تاکتیکی، برای به گفتمان در آوردن سکسوالیته در مرحله بعدی یعنی‌ مرحله گفتمان سکس در حد وفور، آن هم به گونه‌ای که تامین کننده نظر قدرت است؛ آنطور که توجیه آن برای  جامعه و در میان سوژه ها، میشود: اراده به دانستن؛ یا میشود: مدیرت سکس و " کنترل جمعیت”-با هدف خدمت به سعادت عموم(!)- هنگامی که این عبارت‌ها کنار هم چیده میشود و نقش مجموعه گزاره‌های گفتمان‌های مرتبط را ایفا می‌کند، گویا مفصل بندی گفتمانی سکسوالیته کامل میشود. این گونه است که ورود غیر مستقیم روابط قدرت و دستگاه نظارتی آن به اتاق خوابهای اشخاص، توجیه از پیش تعیین شده‌ای دارد. این گونه است که یک روستایی ساده دل‌ که از راه تحریک جنسی‌ دریک روستای اروپا میگردد و امرار معاش می‌کند را با توجیه قانونی، و به نام بررسی پزشکی/ روانپزشکی/علمی(!) می‌توان به بیان سکسوالیته واداشت و حوزه‌هایی مثل روانشناسی‌، پزشکی‌، اقتصاد، آموزش و پرورش ،و …کانون‌هایی‌ شوند برای  استخراج، انتشار و تسری گفتمان‌های سکس.

 با خود می‌اندیشم، اکنون، در جامعه ایران و در بین خود ما، اراده به دانستن چه سکسوالیته‌ای کرده ایم؟ و دانش ما از سکسوالیته از طرف چه کسانی‌ و چه کانون‌هایی است؟؟ آیا اراده ما به دانستن آنچه می‌گویند، یا ناگفته القا میکنند (حتا معماری و فضاسازی‌های شهری و روستایی ما هم مشوق یا سرکوبگر گفتمانهای جنسی‌ است) ما را به سوی ندانستن حقیقت پیش نمی‌برد؟!



[۱] سکسوالیته را معادل با معنای‌  “sex”, “gender” و “sexuality”  در زبان انگلیسی‌ برمیشمریم)

+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1390ساعت 21  توسط آرزو  | 

چه شد که اراده می‌کنیم دیگر ندانیم؟! (بخش دو و آخر)

بخش دو مرور کتاب: عصر اعمال قدرت با تکنیکی متفاوت؛ سامانه های سکسوالیته

ردِ پای نخستین سخن گویی‌ها در باره سکس را در اواخر سده ۱۸ میلادی میبینیم: هرچند ابتدای آن سالها این سخنان با هاله‌ ی پوزش از شنونده(خواننده)ی سکسوالیته است، اما به مرور رویکرد علمی‌ به امر جنسی‌  از این پوزش‌ها می‌کاهد. رفته رفته به سخن درآوردن سکس گسترشی می‌یابد که پیش از آن متصور هم نبوده است: تنی چند از آغاز کنندگان این مسیر توجیه شده با دانش(!) عبارتند از هولاک الیس روانشناس و سکسولوژیست‌ با نوشته‌هایش در باره سکس زنان و چگونگی‌ انگیزش جنسی‌ در زنان همجنسباز، کرافت ابینگ با بررسی چیز شیدایان- جانسون و مسترز با دیدگاه مبتنی‌ بر درمان منحرفان جنسی‌ از راه جراحی- و آلفرد کینزی پزشک جنسیت با آن "معیار" و "گزارشهای کینزی" مشهورش… و فوکو به این دانشمندان که گاهی نگاهی‌ هم به تاثیرات بررسی‌های خود بر روی جامعه داشتند (الیس به عنوان مثال) به شکل کارشناسانی می‌نگرد که سهمی در رقم زدن  روابط دانش‌قدرت  به شکلی‌ نوین داشتند. روابطی که تسری  گفتمان سکسوالیته را  باب سده ۱۹ و پس از آن نمود و فوکو آن را تکنیک تازه قدرت میداند که بر خلاف  سرکوب، به تسری  سکسوالیته‌های چند ریختی و به رسمیت شناخته شدن آنها به شکل انحراف در جامعه منجر شد. این اندیشمند چهار ویژگی‌ را برای گفتمان جدید میاورد:

۱- قدرت، سازو کار‌های متفاوتی برای اعمال کردن خود دارد: گاه در موضوع همچون زنای با محارم با توسّل به گفتمان ممنوعیت، قرار است ازاین عمل در جامعه بکاهد، و در نقطه مقابل، گاه با افزودن گفتمان کنترل سکسوالیته کودکان، همزمان قدرت خود، و ابژه‌ای را که بر آن قدرتش را اعمال می‌کند بسط میدهد. این ناهمسانی در ساز و کارها، فقط از این رو نیست که در یک موضوع قانون و کیفر، و در دیگری پزشگی و تربیت اهمیت دارند، بلکه با به کار گیری هردو تکنیک قدرت، در اصل چنگال‌های نظام تمام عیار پزشگی‌-جنسی‌ درون خانواده مستقر شده است.

 ۲-نامگذاری و دسته بندی سکسوالیته‌های چند ریختی، منجر شد به تثبیت آنها درون بدنها و رفتارها: “تمام این خرده انحراف هایی که راونپزشگان قرن نوزدهمی به شکلی‌ که حشرات را طبقه بندی میکنند، نام دادند باعث انتشار آنها در واقعیت و ادغام آنها در فرد بود”.

۳-اعمال این شکل نوین از قدرت و روابط قدرت، مستلزم آزمون‌های متعدد، حضور پیوسته کارشناسان، تحریکات درباره سکس و بدن، و تبادل مدام گفتمان‌ها بود و این امر گسترش حوزه‌های مورد مطالعه و تحت کنترل را در پی‌ داشت: به گونه‌ای که منجر به شهوانی شدن قدرت و به کار گیری لذت در آن و به تعبیر فوکو: "مارپیچ دائمی قدرت-‌لذت" شد.

۴-هم افزایی میان قدرت و لذت پیش آمد. توزیع لذت‌های دنبال شده؛ خرده سکسوالیته‌های طلب شده و چشم پوشی شده ؛ وهر آنچه زوج غیر همجنس و درحد امکان مشروع سده نوزدهمی، با حضور حق به جانب خود اما توام با مثلا مجاورت‌های همزمان (غیراز زوجین) دردرون خانواده میان کودکان و پرستار آنها؛ خدمتکاران و مرد خانواده؛ و …  تکثیر کرد و نقاط متضاد قدرت را تکثیر داد. "بنابراین سکسوالیته‌های متنوع بر اساس سنین، سلیقه ها، مکان‌ها و رفتارها… همگی‌ درون پیشروی قدرت ساکن شدند."

اگر در جوامع دیگر (هند، چین یا…) هنر کامجویی بود که بر علم جنسی‌ تفوق داشت، به این معنا که مردمان سکس را به خاطر لذت آن میفهمیدند وتجربه میکردند، در علم جنسی‌- که شکلی‌ گفتمانی حاکم بر آنست- سکس با واسطه ی قانون مجاز بودن یا ممنوعیت، یا رویکرد تحلیلی کارشناسان و دانشمندانش فهم میشود. این فهم با تکنیک اعتراف برگرفته از دوران ویکتوریایی یعنی حضور همصحبتی که اعتراف را طلب می‌کند، آن را ارزیابی می‌کند، قضاوت و فردرا تبرئه یا محکوم می‌کند کامل میشود. حقیقت سکس همواره درون همین قالب گرفتار بوده  وساختار قدرتی‌ که درون ماندگار تکنیک اعتراف است موجب شد  پزشگی، روانپزشگی و آموزش و پرورش قرن 19این گفتمان را گرد آورد؛ گفتمانی که  خود رابه شکل علم عرضه می‌کند.

 

تبیین سامانه سکسوالیته:

به این ترتیب سامانه سکسوالیته مشتمل شد بر سامانه هایی که  نه فقط ثبت کننده که طالب و تحریک کننده به سکس اند وسکسوالیته  به کانون لذت‌ها و گفتمان‌ها بدل میکنند تا آن را روی بدنها پخش کنند. سامانه‌های قدرت‌-دانش سکس ۴ مجموعه استراتژیک را شکل میدهند:

- هیستریک شدن بدن زن(histerisation): مبتنی‌ بر بدن کاملا اشباع از سکسوالیته زن؛ که جایگاه زندگی‌ کودکان است(مسئولیت زیست‌شناسی‌-اخلاقی‌ در طی‌ تربیت کودک)، و در رابطه ارگانیک با جامعه(تولید کننده نیروی کار) و..

- تربیتی کردن سکس کودک(pedagogisation): مبتنی‌ بر اینکه استمنای کودک رفتار طبیعی و در عین حال خلاف طبیعت اوست و باید با آموزش توسط والدین، مربیان و روانپزشگان کنترل گردد

- مجموعه دانش قدرت اجتماعی کردن (socialisation)رفتار‌های تولید مثلی: با توجه به تدابیر مالیاتی و زاد و ولد مورد تأیید عرف و قانون جوامع، با مسئولیت پذیر کردن زوج‌ها-زوج مالتوسی- نسبت به کل جامعه

-مجموعه دانش قدرت روانپزشگانه کردن(psychiatrisation) لذت انحراف: مبتنی‌ بر تحلیل بالینی که غریزه را در خطر دچارانحراف شدن برمیشمرد و نقش بهنجار سازی و آسیب شناسانه به رفتار جنسی‌ داده میشود…

 مثال این سامانه ها، انگشتر جادویی ایست که به دست هرکس میشد او را وامیدشت به سکسی‌ که پنهان میداشته اعتراف کند … فوکو باور دارد: "بجای آنکه انگشتر را روی انسانها بیازماییم، بهتر است ساز و کار خود این انگشتر جادویی‌ را بشکافیم."

در طول سده‌ها، قدرت و روابط آن، همواره خود را از طریق گفتمان حقوقی حاکم کرده است: چه نظام‌های سلطنتی و چه نهاد‌های مدنی، با اتکا به  حقوق و قانون، خود را همچون مراجع پدیرفتنی برای تعیین حدود وحکمرانی جلوه داده اند. بازنمایی قدرت-علیرغم تلاش‌هایی‌ که برای رهایی امر حقوقی از سلطنت صورت گرفت- نتوانست این را به چالش بکشد که چرا قدرت در شکل حقوق اعمال میشود.

اما قدرت در قرن نوزده و اوایل قرن کنونی، دیگر نه با حقوق، که با تکنیک؛ ونه با قانون، که با هنجار سازی و در نهایت نه با کیفر، بلکه با کنترل خود را اعمال می‌کند. این گونه است که حاکمیت قانون، یا استیلای دولت صرفا" شکلهای  بیرونی قدرت هستند: “مناسبات قدرت، فقط متناسب با نقاط متعدد و بسیار پراکنده مقاومت، میتوانند وجود داشته باشند”...مقاومت‌ها موردی اند و همچون قدرت که ‌ستاد و مرکزیتی ندارد، آنها هم میتوانند سازش ناپذیر، منفعت جو، تنها، خودانگیخته یا با ویژگیهای دیگر باشند که اقشار اجتماعی و افراد را در بر می‌گیرد. سکسوالیته گذر گاهیست متراکم  از روابط قدرت  میان زنها و مردها، کودکان و والدین، روحانیان و عوام، دولت و جمعیت.

 به همین دلیل، سکسوالیته  در تعریف، یک داده طبیعی‌ نیست:شبکه بزرگ سطحی ای است که در آن برانگیختن بدنها، تحریک به گفتمان، تقویت کنترل‌ها و مقاومت‌ها بر اساس چند استراتژی دانش و قدرت به هم متصل میشوند. به این ترتیب، سیاست بدن در سرمایه داری متاخر، دیگر نیاز به محدود کردن سکس به نقش تولید مثلی ندارد، بلکه سکسوالیته در کانالیزه کردن چند گانه بدن در چرخش‌های کنترل شده اقتصاد معنا میشود.

 

 بخش آخر مرور کتاب:

الف- سامانه سکسوالیته در مقابل نظام وصلت!

وجود روابط جنسی‌ در جامعه، سامانه وصلت را می‌سازد: نظام ازدواج، بسط روابط خویشاوندی وانتقال ثروت ودارایی‌ها تشکیل دهنده‌های این سامانه هستند. هنگامی که به مرور، فرایند‌های اقتصادی و سیاسی نتوانند پشتوانه خود را که‌ برگرفته از این سامانه است بیابند، اهمیت این سامانه و ساز و کار‌های الزام آورو استحکام بخش آن کاهش می‌یابد. این گونه است که در جوامع غربی از سده ۱۹ به تدریج، سامانه جدیدی ابداع و مستقر میشود که ما به عنوان سامانه سکسوالیته میشناسیم: این سامانه هم حول طرفین رابطه جنسی‌ شکل می‌گیرد، اما بر خلاف سامانه وصلت، که بر مبنای نظامی از قوانین، رسوم و امر مشروع و نامشروع است، سامانه سکسوالیته  براساس تکنیک‌های سیال، چند ریختی و موقعیتی قدرت، عمل می‌کند. اگر اصل سامانه وصلت، تولید مثل باشد و انتقال ثروت‌ها (و بنابراین در پیوند با اقتصاد)، اصل سامانه سکسوالیته عبارت از تقویت کننده های بسیاراست که به تکثر، الحاق، ابداع وساختن بدنها و نفوذ در بدنها مشغولند. همانطور که پیشتر گفتیم عناصر اصلی‌ سامانه سکسوالیته بدن زنانه، بلوغ زودرس کودکان و تعیین و نامگذاری جزیی ترین انحرافات است در حالی‌ که سامانه وصلت بر محور شوهر-‌زن و محور والدین‌-کودکان مستحکم شده است.

 سکسوالیته قرن نوزده با نظام وصلت پا ‌گرفت و با قانون شکل یافت: به شکلی‌ که پس از مدت‌ها خاموشی (درشبانکارگی مسیحی‌)، این بار دخالت درمانگران و روانکاوان را به درون خانواده و سکس درآن، موجه نمایاند، در حالی که همزمان داشت بدن جنسی‌ را هم اداره میکرد و در اختیار میگرفت... نکته اینجاست که خانواده، مبادله گرسکسوالیته با وصلت است، یعنی‌ قانون و بعد حقوقی را به سامانه سکسوالیته انتقال میدهد واقتصاد لذت و شدت احساسات را به نظام وصلت: به عنوان مثال، دورمان “ریاکار” اثر مولیر و “معلم سرخانه” اثر لنتس، علیرغم صد سال تفاوت زمانی‌، هر دو تداخل سامانه سکسوالیته را در سامانه خانواده نشان میدهند…(گرچه در ظاهر، یکی‌ در باره هدایت معنوی و کتاب دیگر درباره آموزش و تربیت نوشته شده است)

شاید روزی سامانه سکسوالیته جایگزین سامانه وصلت شود ولی‌ امروز، سامانه وصلت را حذف نکرده و درکنار آن، به کار خود میپردازد.

آیا سامانه های وصلت و سکسوالیته در جامعه ایران نیز به همان توازی ای که در غرب پیش میروند، و به همان استحکام هستند؟ دراینکه هردوی اینها، در ایران دست کم حی وحاضرند، شکی نیست اما به نظر میرسد اگر وصلت در غرب به دلیل کمتر ضروری بودن وصرفا" داشتن شکل قانونمند  به نام است، وصلت برای ما،  تنیدگی بارزی در سنت، اقتصاد و"پس از اینها"، در قانون دارد...اما ؛ شهامت میخواهد از سامانه سکسوالیته در ایران گفتن! که اول ویژگی آن، یعنی خفای آن، به رازگونگی بیشترو لذت بیشترش نسبت به مدل غربی آن افزوده واگر ادعا نکنیم تسری ای تام بر کنشگران ایرانی دارد، دست کم میتوان گفت امروز کالبد اجتماعی ایران ،آنرا یکی از پراهمیت ترین پدیده های زندگی اجتماعی برمیشمرد وهمچون قرن نوزدهم، کارشناسان و روانشناسان کثیری به سامان دادن آن-هرچند در هاله ای از خفا-مشغولند...شاید همین هاله ی خفا وشرم برگرفته از سنت است که امروز جامعه ما را مبدل به مخلوطی غریب از جواجتماعی سده 18(چیزی شبیه شبانکارگی مسیحی) و جو کارشناس-محور مستولی بر سده 19ساخته ؛ پرسش این است که آیا مسیری که این سکسوالیته دارد میرود آن خواهد شد که تدبیری بیندیشد برای تکثر وچندریختی های سکسوالیته همچنان  که غرب صد سالی است درگیرو گرفتار آنست !؟

  

ب- قدرت مرگ؛ قدرت اداره کنندگی زندگی ؟

طی‌ سالهای متمادی درغرب ،پدر سالاری از نوعِ رومی آن  گرفتن زندگی‌  فرزند را توسط پدر، مجاز میشمرد. رسمی‌ که حاکمان به خوبی‌ از ریشه دار بودن آن استفاده کردند تا جائی‌ که به نام دفاع از حاکم،یک تبعه ویا سرباز باید جان خود را از کف میداد. این همان چیزی بود که “حق مرگ” نام گرفت و در دوره‌های کلاسیک غرب رواج داشت. به مرگ رساندن یا زنده گذاشتن گلادیاتور‌های شکست خورده در پیکارهای تن به تن هم در دست حاکم بود.

قدرت در غرب قدیم اساسا" نهادی بود برداشت کننده، در اختیار گیرنده ثروت و در یک کلام: "حق ِ گرفتن چیزها و افراد". اما ساز و کار قدرت از آن زمان تا کنون، دگرگونی زیادی به خود دیده است: دوره مدرن کم کم آمد و برداشت کردن، فقط شد بخشی از ساز و کار قدرت؛ و در غرب جدید اعمال ِ قدرت با شیوه نوینی جایگزین شد: با کنترل، مراقبت، تنظیم و تحریک نیروهایی که باید میزیستند تا ساز و کار قدرت بماند، اینک دیگر تولید نیروهای زنده و کنترل آنها برقدرت میافزود، و نه نابود کردن نیروها یا مطیع کردن آنها. جنگهای قرن نوزده که خونبار‌ترین جنگهای تاریخ بشر هستند، اگر مرگ آورترین محسوب میشوند هم، به نام هستی‌ همگان و زندگی‌ بود ونه به نام حاکمی‌ که باید از او دفاع میشد.

از آن هنگام که کارکرد قدرت با اداره کنندگی زندگی‌ معنی‌ شد، اجرای کیفر مرگ هم به تعویق افتاد: مجازات اعدام مجرم ، لازم بود با اصلاح ناپذیر بودن مجرم توجیه شود تا موجه ویا عملی باشد. نقش اصلی‌ قدرت مبدل شد به حفظ، تقویت و تکثیر زندگی‌. در جامعه‌ای که سیاست تلاش خود را بر زیستن افراد مستحکم میکرد، "خودکشی‌" بجای یک گناه تبدیل شد به حق فردی و خصوصی برای مردن! یک وجه این کارکرد تازه، شد آموزش بدن، اخذ نیروهایش، افزایش فایده مندی اش(با  کمک نهاد‌هایی‌ چون ارتش و مدرسه) و ادغام آن در نظام کنترل و انضباط ها؛ وجه دیگر آن: کنترل‌های سامان دهنده عمومی برای افزایش امید به زندگی‌، سطح سلامت، و کنترل جمعیت(به یاری نظام پزشکی‌ و سلامت فراگیر) .

فوکو میگوید: “به این ترتیب، سوژه‌-منقاد سازی بدن‌ها و کنترل جمعیت‌ها به گونه‌ای سرسام آورافزایش یافت و عصر زیست-‌قدرت ظهور کرد.”

 سکس، در نقطه اتصال دو وجه  مذکور است و نقشی‌ عظیم دارد. بی‌ دلیل نیست که امروز سکس در سیاست اهمیت می‌یابد: از یک سو به انضباط‌های بدن، تربیت ، تشدید و توزیع نیروها و تنظیم انرژی‌ها مربوط است و ازدیگر سو، به تدابیر فراگیر، سر شماری‌ها و آمار‌ها برای توزیع منابع و توجیه دخالت ها در کالبد کل جامعه. سکسوالیته شد نشانه ی نیروی یک جامعه (هم بیانگر توانمندی سیاسی و هم انرژی زیستشناسانه جامعه). همان گونه که در جوامع پیشین خون، دفاع از همخون، خونریزی در برابر دشمن، و خون ِ پیروز بر شمشیر، معنا داشت، امروز سکسوالیته هم مترادف با  سالم زیستن، دانش، زندگی‌، هنجار و سامان دهی‌ تعریف میشود. اینجاست که متوجه می‌شویم سکسوالیته، عرصه ‌ای بیرونی نسبت به قدرت نیست که قدرت بر آن اعمال شود، بلکه خود ابزار واثرساماندهی‌های قدرت است.

انگاره سکس این امکان را فراهم کرد که عناصر کالبد شناسی‌، کارکرد‌های زیست شناختی، رفتار‌ها، احساس‌ها و لذت‌ها زیر چتری واحد گرد آیند و به منزله معنای‌ اصلی‌ ای که باید همه‌جا کاویده و کشف شود نمایانده شوند…انگاره سکس نشان داد که نه فقط باز نمایی روابط قدرت در رابطه با سکس است، بلکه بسی‌ گسترده تر، سکس باید چیزی جلوه کند که رام ناشدنیست و قدرت تلاش می‌کند آن را تا حد ممکن در انقیاد خود آورد. سامانه سکس شد "امری خواستنی"  که تمام گفتمان ها، عادات ،قواعد و دانش ما درزندگی با هیاهوی بسیار، برمحور آن است. این پانسکسوالیسم (همه سکس انگاری) شوخی‌ دارد با ما آدم‌ها، این شوخی که به ما بقبولاند موضوع بر سر “آزاد سازی انسان” است!!

شاید به باور فوکو بیش از حد از سکس سخن میگوییم، اما به نظر میرسدبارشد مدرنیته، این "گزافگویی گفتمانی" در سایر موارد هم تسری یافته: مگر ما امروز به نسبت 100 سال پیش از این، "بیش از حد" درباره سلامتی مان، تغذیه مان، دانشمان، داراییهامان، احساسات و روانمان ودیگرحوزه های گفتمانی که هرروز خود و دیگران را با آن ویبره میکنیم قرار نداریم؟؟! بنا براین، حتا اگر مفهوم سکسوالیته میشل فوکو برای ما ایرانی ها دیر فهم باشد، دست کم به پاسکاری خود از این گفتمان به دیگرگفتمان واینکه این اندیشمند میگوید همه چیز گفتمان است، باور داریم!

 

 پایان

+ نوشته شده در  جمعه 20 آبان1390ساعت 14  توسط آرزو  | 

تاکتیک خلاقانه از دوسرتو >گفتگوی صلح جویانه هابرماس> منفی گری آدورنو: فرهنگ به مثابه کالا

 

 

آدورنو را که میخوانی، به استادی اش در نشان دادن آن روی سکّه براق  روشنگری-‌که روی چرکین آن است- آفرین میگویی: در دورانی که ارزش اصلی‌ جامعه، کار، تولید، صنعت و چرخ ، پیچ و مهره و کالاست، چه کسی‌ جرات می‌کند این ارزش را به چالش بکشد و جور دیگر ببیندش؟! آری…آدرنو، که حضور مدرنیته را نشانه دستکاری سرمایه داری در فرهنگ، برای نیل به اهداف اقتصادی و سیاسی خود میداند.

کمی‌ دیرتر از آدورنو (و هم رای او هورکهایمر)، دستیار بسیار خوش فکر و کمی‌ بد قیافه ی استاد بزرگ، یعنی‌ یورگن هابرماس، خود نظریّهٔ پردازی را با تاثیر از استادش، از ماکس وبر و از مارکسیسم آغاز می‌کند و بعدها به نام صلح جوترین اندیشمند انتقادی(و آغازگرنسل دوم مکتب فرانکفورت) معروف میگردد. هابرماس با مفاهیم جذاب “حوزه عمومی‌”، “عقلانیت ارتباطی‌” و تقابل “جهان-زیست” با “نظام" - کمی تیزهوشتر از پیشکسوت‌های خود-  به تبیین جامعه می‌پردازد.

 

حوزه عمومی‌ شامل اشکال نهادی خاص(متشکل از افراد عادی)تعریف میشود. این مجامع موجب پیشرفت روشنگری ومحافظت از آنند. مفهوم حوزه عمومی‌  از جلسات و محافل بورژوازی قدیمی‌ برگرفته شد که  در برابر سلطنت در قرون ۱۷ و ۱۸ شکل گرفتند.  به تدریج، سالن‌ها در فرانسه، قهوه خانه های انگلستان و محافل ادبی‌ و آموزشی آلمان که شامل افراد خردورز و آزاد و برابر بود، با استفاده از خرد جمعی و با هدف مقاومت سیاسی در برابر اقتدار دولت گسترش یافت. به باورهابرماس در دولت رفاه اجتماعی مدرن این حوزه فرو میپاشد و یک حوزه عمومی‌ نمایشی و فریبکارانه، از همان فریبکاریهای مد نظر آدرنو و هورکهایمر ظهور می‌کند. و این گفتگوی آزادانه، بی‌ تهدید وبا همفکری افراد خردورز است که باب رهایی بخشی را در یک جامعه باز می‌کند.

عقلانیت ارتباطی‌ را هابرماس از دل‌ عقلانیت هدفمند وبری در میاورد و معتقد است عقل روشنگرانه چنانچه از نوع ارتباط گیر باشد و تسهیل کننده ارتباط ، میتواند در تقابل با عقلانیت ابزاری که پیشکسوتان فرانکفورتی او، ابزاری در دست سرمایه داری میدانستند  برای فریب مصرف کنندگان و توده‌ای کردنشان ، رهایی بخش جامعه باشد. کنش گران ارتباطی‌ به باور هابرماس، اجزای ساختاری جهان –زیست را بازتولید میکنند و این خود به عقلانیت ارتباطی‌ میانجامد.

 

 “جهان- زیست” در تضاد با “نظام”:

از آنجا که هابرماسی‌ دستاورد‌های مدرنیته را ندیده نمیگیرد و آن را صرفا" یک پروژه ناتمام میداند، ایده ابتکاری تفکیک جامعه به “جهان-زیست” و “system را پیش میکشد: زیست جهان او قلمرو تجارب روزمره، گفتگوهای جمعی، هنر و ادب است که به واسطه زبان، کنش ارتباطی‌ را میسّر می‌کند؛ در حالی‌ که سیستم شامل سیاست، قدرت، دولت و اقتصاد و پول (زر و زور و تزویر) است که منطق لاجرم آن، عقلانیت ابزاری است.

اگر زیست جهان(life-world) در مرز تهدید نظام و مستعمره نظام شدن  باشد، دیگر ارزش‌های لازم برای مقاومت در برابر سلطه خواهی‌ و اقتدار، در افراد بروز نخواهد کرد.

هابرماس که اکنون استاد برجسته دانشگاه فرانکفورت است، در باب مسائل روز هم آلمان و هم جهان، معتقد به “نیاز به گفتاری خاص است که بتواند به کنه پدیدار‌های عصر کنونی نفوذ کند و به باز سازی دولت رفاه در سطح‌های فراملی منجر شود تا در برابر جهانی‌ شدن نظام اقتصادی تعادلی ایجاد نماید” (هابرماس، ۲۰۰۱).

 و اما میشل دو سرتوی دوست داشتنی!

 جای آن است که به  Michael de Certeau ، به عنوان اندیشمند انتقادی که کمی‌ هم فضای حرکت و تاثیر را برای کنشگر قائل است بپردازم، اندیشمندی که مدرک دکترای خداشناسی را ازدانشگاه سوربون دریافت کرده و در عمر ۶۰ ساله خود، فلسفه، جامعه شناسی‌، سیاست، آموزش و جامعه شناسی‌ زندگی‌ روزمره را به نیکی‌ بررسی کرده و تاثیر اساسی‌ بر سیر مطالعات فرهنگی‌ انگلیسی‌-امریکایی داشته است.

آنجا که آدورنو و هورکهایمر در آغاز دههٔ ۱۹۶۰،  گسترش ارزش مبادله و مصرف را به تمام حوزه‌های جامعه، به پرسش میکشند و بر کالا شدن فرهنگ غم میخورند، دوسرتو با توجه خود به ماهیت خلاق و رهایی بخش  مصرف و تاکید بر فرهنگ عامه، به ویژه در زندگی روزمره، دیدگاهی متفاوت  را بیان میکند.

او بر خلاف پیر بوردیو، بر این باور است  که بحث  درباره ارزش‌های زیبایی‌ شناختی‌ عامه در تضاد با ارزش‌های فرهنگ والا، درک مناسبی از چگونگی‌ کارکرد فرهنگ در رابطه با مناسبات قدرت و سلطه موجود به دست ما نمیدهد. تلاش سرتو برای بسط مفهومی‌ از “ناهمسانی شناسی‌” یا heterology   ، به این معنا که رویه‌ها وعملکردها در جامعه، ریشه در چند گانگی و تکثر شکل‌های فرهنگی‌ و اجتماعی انسانها دارد، نقطه تمایز او با دیگر تحلیلگران جامعه شناس است. دوسرتو فرهنگ را امری کاملا" معمولی‌ میداند و مصرف را شامل ویژگی‌ ابتکار و ابداعِ.  این اندیشمند فرانسوی از دو مفهوم خود: “تاکتیک” و “استراتژی” برای تبیین فرهنگ و جامعه کمک می‌گیرد.

سرتو معتقد است در پس عقلانیت ابزاری مسلط بر جامعه مدرن، کارکرد‌ها و رویه هایی نا آشکار وجود دارند که در شرایطی متفاوت،  میتوانند بسیار تاثیر گذر باشند. در ظاهر، چنین به نظر می‌رسد که آنان که قدرت کمتری دارند دستخوش آن فرهنگی‌ هستند که سرمایه داری عاقل و بازار مند(!) دیکته می‌کند. و به این ترتیب، همان کالا و ابژه‌های فرهنگی‌ را که بازار و اقتصاد تعیین میکنند،  مصرف میکنند.  ولی‌ در اصل، تنها یک منطق بر مصرف کالا حاکم نیست بلکه مصرف کنندگان منطق‌های متعددی را که گاه آشکار و گاه پنهان هستند در عملکرد‌های خود به کار میگیرند و خود، دست به ابتکار میزنند. سرتو این منطق‌ها را “تاکتیکهای مصرف” می‌نامد که ضعیف تر‌ها در به کار بردن فرهنگ مسلط، از خود نشان میدهند تابه قویتر‌ها شبیه شوند.

 تاکتیک دوسرتویی قادر به دستکاری در فرصت‌ها و موقعیت هاست. در مقابل، آنچه رویه‌ها را قاعده مند می‌کند، و برخاسته از قدرت است  را سرتو، استراتژی می‌خواند که استقرار یافته است و مکان و زمان خاص خود را دارد.

 معنای‌ هر دو مفهوم فوق، با کانونی بودن کنشگر فهم شدنی است و همسو با دیدگاه ویتگنشتاین (Wittgenstein) در باب آن است که: “زبان ی که فعال است و به کار برده میشود- یا زبان، به عنوان شکلی‌ از گفتمان- به نحوی تقلیل ناپذیر، امری اجتماعی است که فراتر از نیّت‌های ذهنی‌ کار برانش رفته ، لاینفک از “شکل زندگی‌”  موجود در یک جامعه ویک فرهنگ خاص میشود.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 خرداد1390ساعت 20  توسط آرزو  | 

از سنت و تجدد--به هویت ملی--به هژمونی

آنجا که سخن از سنت و تجدد، و تقابل اینهاست، تاریخ هم پا پیش می‌گذرد و “شرق” و “غرب” هم مفاهیم مهم میشوند. در کشور ما، بویژه طی‌ ۳ یا ۴ دههٔ گذشته، دو مفهوم شرق وغرب، موضوعات پیوسته مهم در فضای فکری فلسفی‌ جامعه روشنفکری بوده اند، ضمن آنکه اغلب دیدگاه‌ها هم به این ختم میشده که ایندو علیرغم برخورداری از تمدن باستانی، اصولا فاقد هرگونه قدر مشترکی هستند (غرب زدگی، جلال آل احمد؛ آشوری؛ شایگان). نزج پست مدرنیسم زمینه‌ای فراهم کرد تا  به آرامی چارچوب بحث شرق و غرب به "سنت"  و "مدرنیته" تغییر نام یابد.

در "جهان رها شده" آنتونی گیدنز، و نیز در "معادلات و تناقضات" آنتونیو گرامشی، تاکید بر آن است که امکان تصور "سنت" به شکل "سنت اختراع شده" وجود دارد:  یعنی‌ مجموعه‌ای از کارها با ماهیتی نمادین  که سعی‌ دارند ارزش‌ها یا هنجار‌های رفتاری معینی‌ را با تکرار تلقین نمایند (بخش بزرگی‌ از سنت‌های مرسوم شده پس از انقلاب ۵۷ که نهادینه شدند هم پیش از آن در تاریخ ایران قرینه  ای نداشته اند).

هریک از ایندو مفهوم خود مرکب ازعناصر متفاوتی است که نهایتاً در پوشش "هویت ملی‌" کمرنگ شده اند تا در برابر هویت‌های ملی‌ یا فرهنگی‌ دیگر تمایز داشته باشند. به این اعتبار، همه ملل جدید، آمیخته‌های فرهنگی‌ محسوب میشوند که بر مبنای یک ملت، یک دولت یا یک فرهنگ پدید نیامده اند. این توصیف به شکلی‌ میتواند به درک مفهوم هژمونی کمک کند: اگر"هویت ملی‌" مظهری است که فرهنگ‌های متعدد زیر آن جمع شده و قدرت فرهنگی‌ چشمگیری ایجاد می‌کند، هژمونی را می‌توان قدرت‌ی دانست که هم سیاسی و هم فرهنگی‌ است.

هرچند اولین معنای‌ این اصطلاح که ازسنت کمینترن برگرفته شد "ایتلاف طبقه پرولتاریا با سایر گروه‌های استثمار شده به منظور مبارزه مشترک در برابر بورژوازی" بود، و این واژه از دیدگاه گرامشی، برای غلبه بر قدرت استبداد روس  مفید افتاد و نه برای غلبه بر دمکراسی (آنطور که پس از جنگ جهانی‌ دوم در اروپا به کار رفت)، اما بعد‌ها به لزوم "امتیاز قائل شدن برای متحدان پرولتاریا  در راستای کسب قدرت/هژمونی بیشتر بر رقبا" متمرکز شد؛ که به بیان دیگر چنین مفروض می‌کند که  به شکلی‌ مسالمت آمیز منافع و تمایلات گروه‌های تحت هگژمونی هم، در نظر گرفته شده است.

اکر هژمونی را با خوانش ویلیامز از گرامشی ببینیم میشود "امری فرهنگی"- اصولاً نوعی فرهنگ-که در اینصورت شکل عینی آنرا محصول کنشهای کنشگران دانسته و میتوانیم وجود کنش های ضدهژمونیک را ممکن تلقی کنیم...اما با خوانش استوارت هالُ هژمونی نوعی "ساختار" ایدئولوژیک است که هر نوع امکان و امید به کنش ضدهژمونیک را از سوی عاملان از بین میبرد.

هژمونی زمانی‌ پا می‌گیرد که در بین گفتمان‌های متضاد ایدئولوژیک، یک یا ترکیبی‌ از چند ایدئولوژی، بر بقیه برتری یافته (مانند برتری هویت ملی‌ به لحاظ فراگیر شدن) و هم به لحاظ سیاسی و فرهنگی‌ و هم از منظر نظری و اخلاقی‌، از وحدتی برخوردار شود که نتیجه آن هژمونی یک گروه اصلی‌ بر دیگر گروه هاست.  برتری به دو شکل متصور است: ۱-سلطه و ۲-رهنمود دهندگی فکری و اخلاقی‌.  یک گروه، چنانچه دیگر گروه‌ها را به انقیاد درآورد بر گروه‌های رقیب "مسلط" است و برای گروه‌های متحد، "رهنمود دهنده".

آنتونیو گرامشی وظیفه روشنفکران سوسیالیست را مبارزه برای بیدار ساختن طبقات مختلف از سلطه ایدئولوژیک رسانه‌‌ها و نفوذ شی‌ء وارگی کالا و نیز هژمونی نهادهای فرهنگی‌ میداند. مهمترین سطوح تعریف هژمونی سطح جامعه مدنی و سطح جامعه سیاسی یا دولت است، که بین آنها روابطی روبنا یی و زیر بنایی قائل میشود.

 با نظر به اینکه این اندیشمند ایتالیایی- که "هژمونی" مد نظر او با دیگر تفاسیری که از این اصطلاح شده متفاوت است- وظیفه روشنفکران چپ را مبارزه با قدرت مسلّح نمی‌داند بلکه آگاهی‌ بخشی به طبقه کارگر درباره ساز و کار قدرت در جامعه مدنی برمیشمرد، تاثیر درک مفهوم هژمونی در آگاه سازی‌هایی از این دست، روشنتر میگردد.

در پایان، نگاهی‌ کنیم به فهرستی که گرامشی "شرق" و "غرب" را به لحاظ دولت، جامعه مدنی، و دیگر مفاهیم معمول در فرهنگ سیاسی سه قرن گذشته ترسیم می‌کند:

                               شرق                                 غرب

جامعه مدنی:     لرزان(ژلاتینی)-بدوی          مستحکم-مقاوم در برابر بحرانهای 

                                                                     سیاسی یا اقتصادی دولت

 

دولت:                    غالب                             متعادل

 

استراتژی:        مانوری‌-متحرک                    موضعی‌-ساکن

 

میزان سرعت:    تند‌-کوتاه مدت                    کند-‌بلند مدت

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اردیبهشت1390ساعت 20  توسط آرزو  | 

جوجه و یا "کبوتر نامه بر"...کدام یک ایم؟!

 زمان: صبح زودتر ... مکان: جای خوابم... بیداری و به یاد آوری یک ترم تلاش و آدمهای آن... جامعه شناسی‌ که نه من و نه خودش را اصلا" جوجه نمی‌بیند و بقیه (حتا بعضی‌ استادان) را چرا! راستی‌ چگونه میشود که کم کم به جوجه بودن خو می‌کنیم و آن را مرام خود، دین خود، وجود خود می‌کنیم؟! جوجه:(در لغت!) بچه مرغ است و بچه خروس... شگفتا، اینجا هم "تفکیک جنسیتی" ؟!

...هر چند برای هردو نوک زدن و دانه برچیدن مهمترین اصل زندگیست. آیا فرقی‌ دارد که دختردارد نوک می زند یا پسر؟؟ ما که مرغ و در نهایت خانه نشین (؟)می شویم و شما که می‌روید بر بام، چند بار در شبانه روز میخوانید و خروسی(!) پیشه می‌کنید!

 آیا این نیاز به نوک زدن است که در "سطح" نگاهمان میدارد و نمیگذارد بفهمیم که "کبوتریم و اهل پرواز"؟؟

هرچه می‌اندیشم، آن همکلاس، کبوتر و درد‌فهمم که گفت: " فلانی‌ جوجه است، ولش کن...ولی‌ ببخشش که بیاموزد"  در بخش "که بیآموزد"  جمله اشُ بسیار نیک‌ گفت. با این جمله اش مرا به ستایش استادی از استادانمان واداشت که کبوتر است، رسالت دارد، پیام دارد- پیامی در پوشش- مثل کبوتر‌های نامه بر روزهای قدیم که نامه را در پوششی به پایشان می‌بستند تا سالم به "گیرنده" برسد) و امین است و تکیه گاه...

خیلی‌ حرف دارم، اما به یمن آن قسمت از همه ما که مرغ مانده، باید بپوشم و بدوم بروم سر کار و تلاش معاش...تا یادم نرود که باید "کبوتر ببالم" و پرواز‌-مدار باشم...(چه چرخه شگفتیست این مرغ-‌کبوتر-‌خروس‌-کبوتر شدن ما در زندگی‌ روز مره!! راستی دکتر کاظمی هم یاد باد)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اسفند1389ساعت 16  توسط آرزو  |